تبليغاتX
تبسم شیرین طبیعت

تبسم شیرین طبیعت

زیبایی های آفرینش هستی

احساسات من راجع به حیوانات

وای عزیزم.من عاشق نجابت اسبم

 

 

وای عزیزم من عاشق قدرت شیرم

وای عزیزم من عاشق شیرین زبونی بلبم

پس من دختری نجیب و پر قدرت و شیرین زبونم.البته اگه شما هم قبول کنید که می کنید و باید بکنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 23:10  توسط مهسا  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 22:41  توسط مهسا  | 

خواص گياهان دارويي

گياه گل گاو زبان

اين گياه در حال حاضر هم به صورت صنعتي كشت مي شود و هم به صورت خودرو در طبيعت وجود دارد و يكي از گياهان مفيد و مؤثر براي بعضي از بيماريهاست.

 

مصارف دارويي اين گياه بصورت محلي بدين صورت است كه گلهاي آبي اين گياه را خشك كرده و دم كرده ي آن را مورد استفاده قرار مي دهند. در سرماخوردگي به عنوان معرق و افزايش دهنده فشار خون مورد استفاده قرار مي گيرد. همچنين اين گياه خاصيت آرام بخشي نيز دارد.

 

اين گياه اگر با دو گياه ديگر مثل سنبله تيو و ليمو اماني دم کرده و خورده شود، براي خانمهاي حامله بسيار مفيد و تقويت كننده است.

 

اين گياه در مورد بيماريهاي دستگاه تنفسي و حتي در رابطه با برونشيت، سرفه، زكام و آبريزش بيني مي تواند داروي مؤثري باشد.

 

اين گياه همچنين ادرارآور و معرق است لذا براي كليه، مثانه و بطور كلي براي مجاري ادراري داروي مفيدي است.

 

اين گياه باعث كاهش تب مي شود و در تمام موارد تب مثل سرخك، مخملك، آبله، كهير و تبهاي ديگر مي تواند مفيد باشد.

 

اين گياه در تمام مناطق رويش دارد و داراي چندين گونه است و فصل گل دهي اين گياه از اواسط ارديبهشت ماه تا پايان خرداد ماه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 22:29  توسط مهسا  | 

چهار فصل

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 2:23  توسط مهسا  | 

 

صائب تبريزي

 

از دل پرخون بلبل كي خبر دارد بهار                         هر طرف چون لاله صد خونين جگر دارد بهار

از قماش پيرهن، غافل ز يوسف گشته اند                شكوه ها از مردم كوته نظر دارد بهار

خواب آسايش كجا آيد به چشم سيمتن                  همچو بوي گل، عزيزي در سفر دارد بهار

از براي موشگافان در رگ هر سنبلي                       معني پيچيده چون موي كمر دارد بهار

هر زبان سبزه او ترجمان ديگري است                      از خمير خاكيان، يكسر خبر دارد بهار

ناله بلبل كجا از خواب بيدارش كند              بالش نرمي كه از گل، زير سر دارد بهار

بسكه مي نالد ز شوق عالم بالا به خود                  خاك را نزديك شد از جاي بر دارد بهار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 23:54  توسط مهسا  | 

دوست دارم آفتاب بشم تا نور بارونت کنم

دور تو بگردم و اين دلو مجنونت کنم

آسمون بشم برات ستاره بارونت کنم

يه جون خالی دارم می خوام که قربونت کنم

دوست دارم کفتر بشم تو آسمون پر بزنم

برم و تو اوج عشق سری به دلبر بزنم

بشينم رو بوم يار لونه و چنبر بزنم

اگه روم درو وا نکرد تا به سحر در بزنم

هميشه با اين که اين دل نگرونه

يه بهار پشت زمستون و خزونه

می دونم خدای ما که مهربونه

ما رو باز به هم دوباره می رسونه

دوست دارم با تو باشم تا باشه دنيا

هم تو بيداری و هم تو خواب و رويا

واست آواز بخونم مثل قديما

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 23:43  توسط مهسا  | 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفتسرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 21:27  توسط مهسا  | 

 

چشمه های خروشان تو را می شناسند

موج های پریشان تو را می شناسند

پرسش تشنگان را تو آبی ، جوابی

ریگ های بیابان تو را می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می شناسند

اینک ای خوب ، فصل غریبی سر آمد

چون تمام غریبان تو را می شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه های خراسان تو را می شناسند

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 21:18  توسط مهسا  | 

باز پاييز است

باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است

باز مي لرزد به خود سر شاخه هاي بيد سرگردان

باز مي ريزد فرو بر چهره ام باران

باز رنجورم، خداوندا پريشانم

باز مي بيني كه بي تابانه گريانم

 

باز پاييز است

باز اين دنيا غم انگيز است

باز پاييز است و هنگام جدائيها

باز پاييز است و مرگ آشنائيها

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 21:15  توسط مهسا  | 

ناله برگهای پاییزی در زیر پای من

جیغ باد پاییزی نوازش من

گریه آسمان پاییزی من

من پاییزی تو پاییزی او پاییزی

زیر درختان زرد پاییزی با تو پاییزی

با توام ای زیبای پاییزی

چه کنم بی تو در این روزهای پاییزی

تو در آسمان پاییزی و من در این زمین پاییزی

بی تو من پاییز پاییزم

کاش شعر پاییزی مرا می شنیدی

کاش روی زرد پاییزیم را میدیدی

و کاش دستان زرد پاییزیم را می گرفتی

ای پاییز دوست داشتنی من

بی تو هیچم

بی تو پاییزم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 21:13  توسط مهسا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 3:24  توسط مهسا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 3:18  توسط مهسا  | 

بینی چه رقم های شگرف است و دل آرا

بر صفحه ی هستی ز خداوند تعالی

دارای دو گیتی ملک العرش خدایی

کاو را نه نیاز است و نه انباز و نه همتا

هر نوع کند نقش و خود از نقش منزه

هر جنس کند جفت و خود از جفت مبرا

هم کار گهی همچو زمین ساخته مامور

هم بار گهی همچو فلک داشته بر پا

چه زشت و چه زیبا همه نقش قلم اوست

نی نی نکند زشت نگارنده ی زیبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 3:12  توسط مهسا  |